ღعـــــاشقـــانهـ هـــایـ مــنـــ ღ
کسیـــ چـهـ میـــداند شاید اینـ جهانـ همــ جهنمـ سیــاره یـ دیگریـ استـ
مـــن بـی تــو چه تقدیر بدیستـ !
+اهنــگ وبلاگــمو خیلیــ دوست دارمــ...! باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا اینهمه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن... +ســــالــــ نــــو همگیــــ پیشاپیشــــ مبارکــــ خیال کردی وقتی به همراه دیگری از کنارم میگذری دنیایم بهـآخر میرسد ؟ دنیایت که به آخر رسیدم و تو اکنون هیچ نیستیـ تو چه می فهمی دلش را نمی لرزاند؟ بعضی وقتها شریک تمام خاطراتت فقط یه شماره خاموشه ...
دلم تنگـ شده است برای آغوشی که، خیلی هم مطمئن نیستم مال تو را نميدانم.. ولي من حرف آخرم را با بغض خوردم... +وبــلاگمــ یکــ سالهــ شــد... شب هایم درد دارند.. وقتی ندانم.. چراغ اتاقت را کدام “لعنتی” خاموش می کند!!! من خاطراتم ، بوی آغوش تو را می ده حالا مدام تو عطرت را عوض کن ....! عاشق هم شدی مثل ” زلیخا ” سمج باش… آنقدر رسوابازی در بیاور… تا خدا خودش پادرمیانی کند..
چقـدر کم تـوقع شده ام ... نه آغوشت را ميـخواهم، نـه يک بوسـه! و نـه ديگر بودنت را ! همين که بيايی و از کنارم رد شوی کافيست...! مرا به آرامش ميرساند اصطکاک سايه هايمان! چشـم دیـدنـش را نــدارم؛ زنی کـه هـر روز؛ در گوشم تکـرار می کـند : The Mobile Set is Off من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ... نمي دانم ... نمي دانم چرا مردم نمي دانند ؟!! خدا هم خوب مي داند که ،
دیـــروز ، همیـــن حَـوالـــی
زلـــزله ای آمــد...
همـه حـالـَمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینــکـه " مــن"
بـه ایـن لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـَرده امـــ...
بـه لـرزشـهای شـَدیدِ شـانه هایـَمــــ
و تـَـرَکــ ــهای عمــیـقـ قــلــبــمـــ...
هی تـــ ـــ ـو...
من هنـوز خـــوبــمـــ...
شعـــر خــواهــم نــوشتـــ؛
تـــو بــی مـن
چــِـه خــواهــی كــــرد؟
اصـــلا"
يــــادت هستـــ
کــــه نيستــمــ ...؟! 
منـ اینجا بیـ تو مـیـسازمـ
و تو، آنجا با او میـسـازی...!!!

من بودمـ 
حال و
روز
کسی را که دیگر هیـــــــــــچ
نگاهی

منـــ باشد







نمي دانم ... نمي فهمم ،
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟ !!
نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ؟ !!
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد ...
کجاي ذلتش زيباست ؟ !!
نمي فهمم ... کجاي اشک يک بابا ،
که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران ...
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده ...
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟
که باران , عشق تنها نيست .. !
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست ...
کجاي مرگ ما زيباست ... نمي فهمم !!
بشنو از من , کودک من ...
پيش چشمم , مرد فردا ...
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست ... !
و ان باران که عشق دارد ... فقط جاريست براي عاشقان مست ...
و باران من و تو درد و غم دارد ...
اين عدل زميني , عدل کم دارد ... !
| MiSs-A |

